| |
| پنجشنبه 3 اسفند ماه سال 1385 |
|
دوزخ چیزی است که وجود ندارد اما تو آن را می آفرینی و بهشت آن چیزی است که وجود دارد اما تو قبولش نداری . بهشت به آفرینش نیاز ندارد آن هم اکنون وجود دارد
|
|
| |
| پنجشنبه 3 اسفند ماه سال 1385 |
|
جرا کسی نظر نمیده |
|
| |
| چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385 |
|
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟ روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابان راه می رود عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
|
|
| |
| سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385 |
|
کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست! صدای قلب تو را ،پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم من در آن لحظه که صدای موسیقی احساس تو را می شنوم برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر می بینم..... کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو ، تا عمق وجودم جاریست
|
|
| |
| سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385 |
|
| وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی |
|