| |
| پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385 |
|
| به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه |
|
| |
| دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385 |
|
| ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه |
|
| |
| شنبه 25 آذر ماه سال 1385 |
|
طلوع ماه به چه امیدیست تا وقتی تو در آسمان دلمی... ماه من شب هایم را با تو دوست دارم
|
|
| |
| شنبه 25 آذر ماه سال 1385 |
|
| شمع می سوزد و پروانه به دورش هر شب من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟ فرق منو پروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت |
|
| |
| شنبه 25 آذر ماه سال 1385 |
|
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون، عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی ت
|
|
| |
| شنبه 25 آذر ماه سال 1385 |
|
ای کاش گل بودی و من از باغها میچیدمت یا که طلوعی بودی و از پنجره میدیدمت ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان هر وقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت
|
|
| |
| جمعه 24 آذر ماه سال 1385 |
|
| من هنوز مسافر جاده های دورم...حتی دیگر به جای رسیدن نمی اندیشم....میخواهم تا ابد مسافر بمانم و زائر غربت چشمهای نمناکت...... ای یار که نشان یار می طلبی یار کجاست همه یارند اما یار وفادار کجاست |
|
| |
| جمعه 24 آذر ماه سال 1385 |
|
آرزویم این است: نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آن که تو را میخواهد، و به لبخند تو از خویش رها میگردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه که دلت میخواهد!
|
|
| |
| پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385 |
|
| هرگاه دلتنگی ترانه هایم خواب را از چشمانت دزدید ، به اسمان بنگر که میعادگاه قلب های ماست من نیز سراغ چشمانت را از اسمان می گیرم... |
|
| |
| پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385 |
|
| چقدر دیر فهمیدیم که زندگی همان روزهایی بود که ما زود گذشتنش را آرزو می کردیم |
|
| |
| پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385 |
|
| بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد آنکه اول نوش دارو می نمود عاقبت بر لب ما زهر نیش مار شد عاقبت با حیله ی سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد آب یکجا مانده ام دریا کجاست مردم از بس زندگی تکرار شد |
|
| |
| دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385 |
|
| اگر میدانستم که در پس هر خنده ای گریه ای وجود دارد ، هرگز نمی خندیدم . و اگر میدانستم که درپس هر سلامی ، خداحافظی هست هرگز سلام نمی کردم . و اگر میدانستم در پس هر آشنای جدایی وجود دارد ، هرگز آشنایت نمی شدم . و حالا که خندیدمت ، سلامت کردم ، و آشنایت شدم دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد |
|
| |
| یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385 |
|
| قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم |
|
| |
| یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385 |
|
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم
|
|
| |
| یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385 |
|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده میز د از دل تو تا دل من
|
|
| |
| یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385 |
|
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم
|
|
| |
| دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385 |
|
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی . ــ نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
|
|
| |
| دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385 |
|
| بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را..... دیگری مرا..... و همه ما تنهاییم |
|
| |
| دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385 |
|
| عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است |
|
| |
| پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385 |
|
نمی دانم دراین عالم چه لطفی دیده ازما غم که برهرکس رسدگیرد سراغ خانه مارا
|
|
| |
| پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385 |
|
بد رسمی است. رسم زمانه ای که کسی سکوت سرشاراز فریادت را نمی شکند. دستی به اسم دوستی دستانت را نمی فشارد. در مرداب دست و پا می زنی وکسی دست نجات سویت دراز نمی کند. باید پناه برد به کنج تنهایی ها تنــهایی را دوست دارم
|
|
| |
| پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385 |
|
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست نفرینها و آفرینها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد خداوند بزرگ ... تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
|
|
| |
| سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385 |
|
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین چشمانت را وقف نگاهی کن که قدر نگاهت را بداند.
|
|
| |
| سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385 |
|
مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن »--
|
|
| |
| شنبه 4 آذر ماه سال 1385 |
|
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید، هر چند آن جا جز درد و پریشانی نباشد، اما کوری را به خاطر آرامشش تحمل مکن
دکتر شریعتی
|
|
| |
| شنبه 4 آذر ماه سال 1385 |
|
از دوستان آنقدر بد دیده ایم از دوست می ترسم به هیچکس دل نمی بندم از این دوست می ترسم. نمی ترسم از عقرب نه از شیطونو جادوگر من از نامردی دوستان به ظاهر مرد می ترسم.
|
|
| |
| شنبه 4 آذر ماه سال 1385 |
|
عشق یعنی اینکه کنار کسی باشی و بازم دلت براش تنگ بشه!
|
|
| |
| شنبه 4 آذر ماه سال 1385 |
|
| زندگی سه چیر بیش نیست 1ولی: به اجبار به دنیا اومدن دومی: با غم زیستن سومی : با آرزو مردن |
|
| |
| شنبه 4 آذر ماه سال 1385 |
|
| زندگی رنگ پریشانی گرفت هرکه امد عشق را بازی گرفت رنگ ارزشها همه بی رنگ شد معصیت با عافیت همسنگ شد ای دریغا رادمردی ها چه شد قصه مردان عشق افسانه شد رسم لیلی مرد و مجنون زار شد عاشقی خر مهره بازار شد می شود بار دگر همدل شویم در وفا چون پاک بازان گل شویم |
|
| |
| جمعه 3 آذر ماه سال 1385 |
|
| زندگی عشق است ُُعشق افسانه نیست آنکه عشق آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که در کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی |
|