تنهاترین ستاره
  
 سلام
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

فیلم مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385
به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

 
دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385
ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

 
شنبه 25 آذر ماه سال 1385


طلوع ماه به چه امیدیست تا وقتی تو در آسمان دلمی... ماه من شب هایم را با تو دوست دارم

 


 
شنبه 25 آذر ماه سال 1385
شمع می سوزد و پروانه به دورش هر شب من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟ فرق منو پروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

 
شنبه 25 آذر ماه سال 1385


عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون، عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی ت

 


 
شنبه 25 آذر ماه سال 1385


ای کاش گل بودی و من از باغها میچیدمت یا که طلوعی بودی و از پنجره میدیدمت ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان هر وقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت

 


 
جمعه 24 آذر ماه سال 1385
 من هنوز مسافر جاده های دورم...حتی دیگر به جای رسیدن نمی اندیشم....میخواهم تا ابد مسافر بمانم و زائر غربت چشمهای نمناکت...... ای یار که نشان یار می طلبی یار کجاست همه یارند اما یار وفادار کجاست

 
جمعه 24 آذر ماه سال 1385


آرزویم این است: نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آن که تو را می‌خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه که دلت می‌خواهد!

 


 
پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385
هرگاه دلتنگی ترانه هایم خواب را از چشمانت دزدید ، به اسمان بنگر که میعادگاه قلب های ماست من نیز سراغ چشمانت را از اسمان می گیرم...

 
پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385
چقدر دیر فهمیدیم که زندگی همان روزهایی بود که ما زود گذشتنش را آرزو می کردیم

 
پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385
بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد آنکه اول نوش دارو می نمود عاقبت بر لب ما زهر نیش مار شد عاقبت با حیله ی سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد آب یکجا مانده ام دریا کجاست مردم از بس زندگی تکرار شد

 
دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385
 اگر میدانستم که در پس هر خنده ای گریه ای وجود دارد ، هرگز نمی خندیدم . و اگر میدانستم که درپس هر سلامی ، خداحافظی هست هرگز سلام نمی کردم . و اگر میدانستم در پس هر آشنای جدایی وجود دارد ، هرگز آشنایت نمی شدم . و حالا که خندیدمت ، سلامت کردم ، و آشنایت شدم دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد

 
یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم

 
یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم

 
یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده میز د از دل تو تا دل من

 
یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
 آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم

 
دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی . ــ نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم

 
دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را..... دیگری مرا..... و همه ما تنهاییم

 
دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است

 
پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385


نمی دانم دراین عالم چه لطفی دیده ازما غم که برهرکس رسدگیرد سراغ خانه مارا

 


 
پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385


بد رسمی است. رسم زمانه ای که کسی سکوت سرشاراز فریادت را نمی شکند. دستی به اسم دوستی دستانت را نمی فشارد. در مرداب دست و پا می زنی وکسی دست نجات سویت دراز نمی کند. باید پناه برد به کنج تنهایی ها تنــهایی را دوست دارم

 


 
پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385


اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست نفرینها و آفرینها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد خداوند بزرگ ... تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

 


 
سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385


شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین چشمانت را وقف نگاهی کن که قدر نگاهت را بداند.

 


 
سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385


مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن »--

 


 
شنبه 4 آذر ماه سال 1385


بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید، هر چند آن جا جز درد و پریشانی نباشد، اما کوری را به خاطر آرامشش تحمل مکن

                                                                             دکتر شریعتی

 


 
شنبه 4 آذر ماه سال 1385


از دوستان آنقدر بد دیده ایم از دوست می ترسم به هیچکس دل نمی بندم از این دوست می ترسم. نمی ترسم از عقرب نه از شیطونو جادوگر من از نامردی دوستان به ظاهر مرد می ترسم.

 


 
شنبه 4 آذر ماه سال 1385


عشق یعنی اینکه کنار کسی باشی و بازم دلت براش تنگ بشه!


 
شنبه 4 آذر ماه سال 1385
زندگی سه چیر بیش نیست 1ولی: به اجبار به دنیا اومدن دومی: با غم زیستن سومی : با آرزو مردن

 
شنبه 4 آذر ماه سال 1385
زندگی رنگ پریشانی گرفت هرکه امد عشق را بازی گرفت رنگ ارزشها همه بی رنگ شد معصیت با عافیت همسنگ شد ای دریغا رادمردی ها چه شد قصه مردان عشق افسانه شد رسم لیلی مرد و مجنون زار شد عاشقی خر مهره بازار شد می شود بار دگر همدل شویم در وفا چون پاک بازان گل شویم

 
جمعه 3 آذر ماه سال 1385
زندگی عشق است ُُعشق افسانه نیست آنکه عشق آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که در کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12903


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها